تبليغاتX
فرازمند




















فرازمند

من او بدم ..من او شدم ..بی او بدم ..با او شدم .پیدا شدم زین رو چنین شیدا شدم ...شیدا وناپیدا شدم....

 

 

 

من اينجایم

وتو آنجا

پس زندگي كجاست؟

من در زمينم

وتودر آسماني

پس عشق كجاست؟

نمي توانم تورا از يادببرم

تودر ذهن مني

خوابم نميبرد

خوابم نميبرد

سي هزار سال است كه منتظرم

كجايي اي صنم؟

اي صاحب جان جان

من اينجايم

.. وتو آنجايي

پس زندگي كجاست؟

اشك هاي شبانه ام را نميبيني

وبي قراري هاي مدامم را

خوابم نمي برد

خوابم نميبرد

پس زندگي كجاست؟

در يك به يك ثانيه ها

و در هر ضربان قلب عاشقم

توحضور داري

كجايي اي محبوب؟

كجايي اي صنم؟

خوابم نميبرد

خوابم نميبرد

 

                                                                               م.ر.ب

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:37 توسط محمدرضابهمنی| |

 

 

نرگس ها را نديده اي..نرگس هايي كه مدام برايت ميخرم..در تنگ بلورميگذارم ومدام  

پژمرده مي شوند .....پژمرده كه ميشوند ..قدراست ميكنند...سربلند ميشوند ..و رو

به آسمان مي ايستند..و مثل من آرزو ميكنند كه تو بيايي.حال غريبي دارد اين نرگس 

اين گل های نرگس ....مثل حال دل من..

بارها خواسته بودم در روياهايم دستت را بگيرم.....ممكن است بيايي .........؟ بيايي و

دستت را ميان دستانم بگذاري؟..ممكن است آنقدر دستانمان را در هم  بفشرم تا که

انگشت هايمان خورد شود با اشك و لبخندي درد ناك..ممكن است بيايي ...بيايي ..تا

ايمان بياورم به حضورت...و به بيداري خودم..بيايي و آنقدر بماني بمانی كه عادتم شود

چشما نت ...؟آنقدر كه اشنايم شوي؟محبوب جان بيقرارم بشوي؟خود خودجان شوی

ممكن است نفست آنقدر رو به من بيايد و برود كه باورم شود هم نفسم شده اي؟ ؟؟

ممكن است بيايي ؟ممکن است ؟ بانوی انتظار های تلخ و رویاهای شیرین....

بیایی وصاحب جان شوي؟ممكن است به موسيقي نفس هايت گوش بدهم؟ ساعت

ها ..و روزها و شب هاو هيچ خسته نشوم؟ ......و هيچ سير نشوم از نگاه كردنت ..و

هيچ پلك نزنم...؟؟

ممكن است بيايي؟ وباشي و باشي...در كنارم ..در روياهايم...در خوابم ..در بيداريم ..

در كابوسم و خيالاتم..ممكن است؟ ..........ممكن است بيايي و دستم را رها نكني؟

ممكن است اين سنگيني شكننده انتظار را برايم اندكي پذيرفتني تر كني؟.....ممكن

است بيايي و همين روبرو همين جا بنشيني؟.......جلو چشم من..وديگر نخواهي كه

نيايي ..و هرگز از مدار ديدگانم بيرون نروي؟ ....ممكن است سر بر شانه ام بگذاري و

گيسوانت را برروي شانه ام افشان كني؟ ..و چشمانت را ببندي؟

..و سي هزار سال بماني؟بمانيم در همين حال؟ به جبران سي هزار سال مشتاقي

و انتظار من؟..فقط امدن توست که همه چیز را جبران میکند...بیا بیا بیا بیا بیا بیا..... 

ممكن است سر بر دامانت بگذارم ......ممكن است؟ چشمانم را در خلسه اي عميق

ببندم؟ممکن است؟

ممكن است كمي گريه كنم؟ممكن است بيايي ؟ و درآغوشم بگيري و سخت سخت

بفشري؟ آنقدر محكم كه خيال نفس كشيدن هم به سرمان نزند ....ممكن است ؟؟؟

ممکن هست بیایی و بميرم برايت ؟

ممكن است سهم بخواهي از جانم ؟ همه سهم جانم را ؟ ممكن است بيايي و تكه

تكه ام كنيو هر تكه را براي يك روز از مابقي عمرت نگاه داري؟ممكن است بیایی ؟؟؟  

...بیایی  ودستانت را به من ببخشي؟وچشمانت را به من ببخشی؟ ولب هایت راو...

ممكن است آنقدر صبور باشم تا ذره ذره آب شوم؟از گرماي دستانت ..و هرم بوسه

هایت و آتش چشمانت و دریای دل واندامت؟وبه تمام معنا بشوم آنچه پنهان ازنظرست

ممكن است دست مرا بگيري ؟ جوري كه كه انگار ديگر رهايش نميكني......؟ ممكن

است بيايي بماني ونروي؟هرگز....

بيايي و چشمانت راببندي؟يا من دستانم را جايي پنهان كنم و نگاه کني كه من دلم

را ميان كدام دستم پنهان كرده ام؟..بهانه مي آورم ..پنهان ميشوم از همه نگاه ها و

صداها ..و تبعيد ميكنم خودم را به خلوت حضورتو..و مشتم را كه پر از دل است ...فقط

براي تو باز ميكنم....ممكن است بيايي؟ وبه پشت دستم ضربه بزني ؟.با نگاهت بخوا

هي كه همه مشتم را..همه دلم را برايت باز كنم؟

..ومن مستم مدام شوم از بغض و سكسه و دلتنگي ..آميخته با شوق انتظار وصل ..و

خستگي هجران ..و اميد آمدنت..و چه ملغمه ايست دلم؟و باز انتظار ..و نوشتن براي

تو ..ولذت بردن از تكرا رتو ..ازيادت ونامت..از حست ..از بویت .از انوارت..بیا بیا بیا بیا... 

 خسته ام خسته...آه ...كي مي آيي؟ كي مي آيي؟ بانوي انتظار هاي ممتد ممتد...

بغض را آميخته نفسم ميكنم ..و اشك راكه به چشمم مي آيد قورتش ميدهم ....حالا

نوبت قلم است ..ونرگس ها كه حرف بزنند..و اشك بريزندوچه عطري دارند اين نرگس

هاي گريان؟ نگاهم وخانه ام پرشده از عطر نرگس هاي تو..از انتظار شیرین و بویناک

تو...و..گلويم را سخت قلقلك ميدهد اين سنگيني ......خدارا ..تشنگيم را ..مستی 

 بايدم ..مستی ..مستی..و بی خویشی ....بن عرش می خواهم ..وقتی تو بیایی..

مي داني ؟ كه ميتوانم چشمانم راببندم...نبينمت...مي توانم رویم را برگردانم... و...

ننويسم ...و به خيابان بروم..و نرگس نخرم ..و درتنگ بلور هم نگذارم...ميتوانم؟ البته

كه نميتوانم..هرگز هرگزنمی توانم.تونميگذاري ..يادت ..نامت  ..عشقت .. انتظارت..و.

همه نام ها ..و ایمان ها ..و باور ها ...و.................................  همه مقدس هايي

كه با نام تو آغاز ميشود..و به ياد تو تداوم مي يابد ..و تشنگي خواستنت ..و باورت كه

خواهي آمد ..مرا از خيابان باز ميگرداند..و..باز  برايت دسته دسته گل نرگس ميخرم...

مي آيم ..و گوشه اي مينشينم..اشك ميريزم ..بي صدا.. آرام..دل ميسپارم..به بانوي

روياها ...و.تو باز شعر ميشوي ...و كلمه مي شوي ...

و يك باره انفجار ...قلم برميدارم..مي لرزم در خلسه اي غريب غريق ميشوم...ومي

نويسم..هرچه را نگفته ام ..هرچه را ننوشته ام هنوز........ ..و هرچه راكه از تو الهام

ميگيرم..همه را مينويسم. كاغذ پشت كاغذ سياه ميكنم...ساعت ها ..و ساعت ها.

ديگر چشمانم جايي را نميبيند دستمالي هم دم دست نيست كه صورتم را پاك كنم..

او..ي مقدس كجايي؟؟بانوی عشق بی پایان و شوق ممتد...........بیا بیا بیا..بيا بيا ...

صبح مي شود ..اشك هايم بند مي آيد ..بغضم سبك ميشود ..يك قدم ديگر به تو

نزديك ميشوم..حرف هايم فعلا ته كشيده اند....حالا باز ميتوانم لبخند بزنم.....صورتم

را ميشويم ..ريشم را اصلاح ميكنم..كراوات ميبندم..ادوكلن ميزنم... راه مي افتم ..و

همه ميگويند:سلام صبح بخير آقا .چه روز خوبي؟

ومن تو را ميبرم ميگذارم ته ته دلم قايمت ميكنم..كه كسي نبينتدوهيچكس نفهمد...

كه تو ديشب با من چه كرده اي؟مثل هرشب  در اين سي هزار سال.....و من چگونه

خويشتن داري مي كنم؟...آخر تو اویی..وصبرکردن برای تو زیباست ورنج بردن برای تو

ممكن هست بيايي؟ ممكن هست؟ بانوي روياهای بلند و شیرین...بیا بیا بیا بیا بیابیا

که من ونرگس ها سخت منتظريم...سخت...

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:43 توسط محمدرضابهمنی| |

 

 

یکم بار که اندیشیدعاشق شده، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. و عشق، آن صیاد است..

که کبوتران را پر می دهد......... و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش

را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.......

*دوم بار که اندیشیدعاشق شده قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما یافت که عشق آن ..

پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان

 خودتکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم......

*سوم بار که گمان کردعاشق شده قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق....آن آسمان

است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.....پس عقابش در

آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.....

*و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار باروهزار و یکمین بار که گمان کرد عاشق شده است...

قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.

*و ناگهان شهسوار عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی از کنار قلبش گذشت و عنانش

 را کشید،آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.

*شهسوار گفت: فقط  زندگی کن..همین..، که عشق میدان است رزم است ودرد و حریف، خداوند.

 پس  بیاموز که:

عشق کار نازکان نرم نیست ....عشق کار پهلوانان است،و پایمردان است وشیران ....و هوس را نان

 را دراین وادی راهی نیست.وعشقگاه ماء من بی سران است و بی دلان و رسوایان دوعالم است...

.....و کار دلمردگا ن و خواران و ماده پرستان نیست....هان ای پسر ....

*آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت.....و دور شد ...و زندگی کرد ...فقط زیست..همین..

  

پ ن اول:بخشی از متن برگرفته از سایت الیلوک با تغییر و اصلاح..

پ ن دوم: یک پست تهوع آور از یک انسان مدعی عاشقی خواندم...خیلی خودم رو کنترل کردم که برایش چیزی ننویسم..

             من در جریان جزییات ارتباط او با معشوقش وادعای عشق ورزیش بوده ام سالها ...

پ ن سوم:هفته پیش توی ماشین راننده شرکت این ترانه قدیمی رو گذاشته بود....

                                                 خدایکی ..یار یکی ..دل یکی ..دلدار یکی ......

پن چهار:.فی البداهه با تضمین والهام از اشعار یک دوست سرودم..هم اکنون

تشنه’ روی توام بهر خدا لب بگشا

هم چو انوار خدا پیش من آ لب بگشا ..


دربرت رقص کنان دست فشان باده به کف

شده ام واله وشیدا صنما لب بگشا.....

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:41 توسط محمدرضابهمنی| |

 

 

 

چون است حال بستان؟

                                    ای باد نوبهاری

کز بلبلان برامد

                                     فریاد بیقراری

گل نسبتی ندارد

                                  با روی دلفریبت

تو در میان گل ها

                           چون گل میان خاری

ای گنج نوشدارو

                             برخستگان گذر کن

مرهم به دست مارا

                                مجروح میگذاری

عمری دگر بباید

                                 بعد از وفات مارا

کاین عمر طی نمودیم

                                   اندر امیدواری

 

 پ ن اول: این ترانه را باصدای مسحور کننده محسن نامجو گوش میدادم

پ ن دوم:نرگس برای وبه یا د وبه امید نرگس چشمان.... او...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:59 توسط محمدرضابهمنی| |

 

 

گویند نوح نبی نه صد سال عمر کرد و بر معشوق ایمان آورد و اورا پرستید...

 

اما من سی و یک هزار سال مستدام ...در تک تک آنات ...

 

او رنج بسیار برد از عاشقی یار ...

 

..و من شعف و حظ فراوان از شوق و انتظار و صال یار ..

 

او ..کشتی ساخت ..تا از غرق بگریزد ..

 

..و من تشنه آبم ..و غریق دریای او میخواهم خویش را مدام..

 

نوح نبی (ع) جان ومال و خان و مان و دوستان و احشام خود حفظ کرد ..

 

من سر و جان و مال و آبرو ..و همه را یکجا در طبق تقدیم...

 

او بر کوه آرام گرفت ..

 

من در آتش وصال ..او..به آرامش خواهم رسید..

 

نوح (ع) خودرا نبی و رسول و برگزیده معشوق می دانست..

 

من هیچ هیچم ..در مقابل ..او..ی خویش..بی سروپایی جانباز و گم کرده

 

راهی بی دل و دستار..

 

نوح(ع) برفرزندگمراه خود گریست ..

 

..و من فقط برای ..او...می گریم..

 

نوح نبی(ع) بهشت میجست ..

 

من ...او ..را ..

 

نوح از دوزخ سخت می هراسید...

 

من مشتاق دوزخم ..اگر ..او فر ماید..

 

                                  م.ر.ب ۵/۷/۱۳۸۸

پ ن: عشق حی است 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:6 توسط محمدرضابهمنی| |

 

 

اگر دل دلیل است

                       آورده ایم

وگر جان دلیل است

                       آماده ایم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:43 توسط محمدرضابهمنی| |

 

 

شب از فراقت در فغان

روز از غمت در زاریم

 

دارم عجب روز و شبی

آن خواب و این بیداریم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:15 توسط محمدرضابهمنی|

 

 

ای آسمان آبی

خطی ز رنگ چشمت

 

ای حوریان جنت

یادی زماه رویت

 

ای رشتهء ثریا

تابی زجعد زلفت

 

از سالیان دیرین

وز انتظار شیرین

 

حسرت به جای مانده

تا وصل و گفتگویت

 

                                            م.ر.ب

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:18 توسط محمدرضابهمنی| |

 

 

در انتظار

        وصال چشمان شهلايت

                        اي عزيز جان جان جان

                                دست بسته ام

                                سر شكسته ام

                              زجان رهيده ام

                                     صمٌ بكم

روحم در پرواز است

و رخ بر خاك انابت ..و دعا

           خداي من ..خداي من..

يك عمر درد و آه سرد

ساليان سال رنج و هجر...

 

مكافات يك چرخش نگاه..!!

          يك پيچش زبان...!!!

           يك چرخش قلم ..!!!

            يك تعهد نابه جا...!!!

            وه ...!! چه ظالمانه است .....

                                                                  م.ر.ب

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:58 توسط محمدرضابهمنی| |

 

 

جرم من چیست؟

دل سپردن؟

مهرورزیدن از بن جان!!!

پاک ماندن ..با وفا بودن؟

جرم من چیست؟

صدق و شور و صفا؟

به سایه سار سرو تو امید داشتن؟؟

به آرزوی وصال تو خسبیدن؟

با شوق یاد روی تو برخاستن...

جرم من چیست؟

سکوت به لب..

دل لبالب از جوش و خروش بالیدن؟

راستی جرم من چیست؟

روز و شام وصبح و عصر اورا گفتن

زنده به زندان عشق او..

برای او مردن؟؟

    جرم من چیست؟؟

          جرم من چیست؟؟؟

 

                      م.ر.ب

پ ن : این دوبیت رو همین الان از حس نابی که در شعر دوستی

دیدم فی البداهه سرودم..

+    +    +    +

بیا سیمرغ و امشب رهنمای راه دلها باش

که جان از نور بی پایان راهش گشته نورانی

+    +    +    +

دل چون مرغک من درپی سیمرغ پرید

چون نیابد به که قاف و رخ یار ندید؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:46 توسط محمدرضابهمنی| |


Design By : Night Skin